سه روز بود که از خانه بیرون نرفته بودیم.همه جا باد و بوران بود.برف ده را سفید کرده بود.پدر زیر کرسی دراز کشیده و مدام پیچ رادیویی را که تازه از شهر خریده بود می چرخاند. اما هیچ صدایی به جز خرخر شنیده نمی شد. مادر هم برای من و رسول کلاه و جوراب می بافت. رسول هم مثل همیشه با دکمه های لباسش بازی می کرد. .....
سه روز بود که از خانه بیرون نرفته بودیم.همه جا باد و بوران بود.برف ده را سفید کرده بود.پدر زیر کرسی دراز کشیده و مدام پیچ رادیویی را که تازه از شهر خریده بود می چرخاند. اما هیچ صدایی به جز خرخر شنیده نمی شد. مادر هم برای من و رسول کلاه و جوراب می بافت. رسول هم مثل همیشه با دکمه های لباسش بازی می کرد. حوصله ام سر رفته بود. پدر رادیو را خاموش کرد و سرش را روی متکا گذاشت . اما صدای قل قل کتری نمی گذاشت بخوابد. مادر کتری را برداشت. پدر خوابید. تازه خوابش برده بود که صدای در او را از خواب پراند. انگار یک نفر پدر را صدا می زد. پدر سراسیمه بلند شد و با پیژامه و پیراهن سفید نازکش به سختی از بین برف ها خودش را به در رساند و در را باز کرد. از پشت پنجره های بخار گرفته همه چیز مات بود و چیزی دیده نمی شد. به رسول نگاه کردم. انگار نه انگار. هنوز داشت با دکمه های قرمز لباسش بازی می کرد. پدر آمد تو. مادر پرسید: چی شده مرد؟ پدر گفت: اون پالتوی مرا بیاور که باید بروم.جواد پسر مش خاتون از نردبان افتاده و پایش شکسته. مادر دو دستی به سرش کوبید و پالتوی پدر را آورد. مش خاتون خاله کوچکم بود و جواد هم پسر خاله ام.
مادر می خواست همراه پدر برود که پدر گفت: دلت شور نزند. تو خانه بمان. زود می رویم و برمی گردیم . پدر رفت و مادر بغض کرده پشت شیشه بخار گرفته نشست. ناگهان صدای فریاد بلند پدر شنیده شد . زمین خیلی لیز بود. فکر کردم پدر زمین خورده. برگشتم که نگاه کنم که دیدم پدر به سرعت داخل خانه آمد. در راه باز کرد و گفت: پس این پالتوی لامصب دکمه هایش کو؟؟؟ مادر گفت: نمی دانم به خدا. پدر خیره شده بود به من.شانه هایم را بالا انداختم. پدر به رسول نگاه کرد. رسول یواش یواش مثل برفی که آب شده باشد ، رفت زیر کرسی. پدر رفت طرف رسول.... مادر قسمش داد: تو را به جان مادرت کاریش نداشته باش. پدر مادرش را خیلی دوست داشت برای همین از خیر کتک زدن رسول گذشت. مادر پالتوی کهنه پدر را آورد و پدر گرفت و رفت.
شب، شام را که خوردیم ، خانه باز هم ساکت شد. پدر هنوز از دست رسول عصبانی بود.حقش بود . این چندمین بار بود که رسول پدر را عصبانی می کرد. رسول این بلا را سر من و مادر هم آورده بود. مادر همیشه از ترسش لباس هایمان را در گنجه قایم می کرد. کافی بود لباسی را ببیند که دکمه داشته باشد. هر بار پدر به شهر می رفت برای ما لباس و کفش و پارچه می خرید.یک بار برای مادر یک پیراهن بلند چین چینی آورد که مادر خیلی دوسش داشت. یک پیراهن آبی و نازک با رگه هایی مثل ابرهای سفید و دکمه های نقره ای. چند سالی بود که مادر این لباس را روزهای عید می پوشید. پارسال عید وقتی صدای جیغ مادر از گنجه بلند شد، فهمیدم رسول کار خودش را کرده است.
برف ها آب شد و فروردین از راه رسید.اما آمدن بهار برای من تازه شروع بدبختی بود.این پسر کل یحیی دست بردار نبود.شاید سی امین بار بود که ننه اش را می فرستاد که پدر اجازه بدهد بیایند خواستگاری. اما پدر راضی نبود.می گفت: از این پسره خوشم نمیاد. می ره شهر، قابل اطمینان نیست. چشم و گوشش باز شده. اما وقتی ریش سفیدهای ده را فرستادند برای وساطت، پدر دیگر نمی توانست مقاومت کند.من هم خیلی از پسر خوشم نمی آمد. ولی راستش می ترسیدم بگم نه و بی شوهر بمانم.وقتی پدر با مادر مشورت کرد، نظر مرا پرسیدند. سکوت کردم و پدر هم قبول کرد که چند روز بعد برای خواستگاری بیایند.
دل توی دلم نبود.مهمان ها آمدند. رسول آمد خبر داد و مشتولوق چند تا دکمه گرفت.از پنجره نگاه کردم. داماد کت و شلوار سفید تنش کرده بود.مهمانها رفتند توی اتاق و در را بستند. هر چه منتظر ماندم تا رسول برایم خبری بیاورد نیامد. بوی بهار نارنج توی اتاق می آمد. کلافه بودم. نشستم پشت دار قالی و شروع کردم به بافتن. خواب داشت مرا می برد که صدای کل زنان را شنیدم و فهمیدم که من شوهر کردم.
مهمان ها یکی یکی از خانه بیرون می رفتند و با پدر دست می دادند. آخرین نفر داماد بود که با پدر دست داد.نمی دانم چرا ایستادند و با هم حرف زدند. پدر هی دستهایش را به هم می مالید و سرش را پایین می انداخت. همه که رفتند پدر در را بست و برای چند دقیقه توی حیاط قدم زد. انگار می خواست مطمئن شود که مهمان ها از خانه دور شده اند. چند لحظه ای نگذشت که انگار منفجر شد. مادر گفت چی شده؟ پدر گفت: مگر اینکه دستم بهت نرسه. و به سمت نردبان رفت و از ان رفت بالا. کجایی رسول؟ خدایا از دست این پسره به تو پناه می برم. وقتی پدر آمد خیس عرق بود. کمی آب دادم خورد. پدر گفت: مگر اینکه دستم بهش نرسه. آبروی منو برد. باید می آمدین می دیدین. مجبور شدم از این پسره یک لا قبا که تازه می خواهد دامادم شود صد بار معذرت خواهی کنم.... تمام دکمه های کت این مادر مرده را کنده بود. مردم از شرم. خنده ام گرفت.
چند وقت بعد پدر به شهر رفت .آن روز وقتی آمد، کمی که خستگی اش در رفت مادر پرسید چه خبر؟ پدر با بی حوصلگی گفت: هیچی سلامتی. می دانستم که منظور مادر این است که برایمان چه چیزی خریده ای؟ پدر گفت: چیزی نخریدم. مادر با تعجب پرسید: برای لیلا چی؟ پدر گفت: وقتی می گویم هیچی یعنی هیچی. مادر گفت: پس این همه راه رفته بودی که دست خالی برگردی؟ پدر گفت: دست خالی خالی هم که نه.مادر فکر کرد پدر می خواهد غافلگیرمان کند. پدر دست کرد توی ساکش. دلم بی تاب بود. پدر دستش را که از توی ساک در آورد یک جعبه چهارگوش دستش بود. مادر گفت: این چی چی هست؟ پدر حواب داد: یه چیزی هست دیگه و جعبه را سرو ته کرد. یک عالمه دکمه رنگارنگ و ریز و درشت و پلاستیکی و فلزی از جعبه بیرون ریخت. مادر گفت: این همه دکمه چرا خریدی؟ پدر رسول را صدا زد. رسول بلند شد و یواش یواش به طرف پدر آمد. بیا پسرم، بیا گلم این دکمه ها را برای تو خریدم. رسول باورش نمی شد. فکر می کرد دارد خواب می بیند. نیشش تا بناگوش باز شده بود. خم شد که دکمه ها را بردارد. پدر نزدیکش شد و آرام گفت: بالاغیرتا دیگه دست از سر دکمه های لباس های ما و مردم بردار و بعد بلند داد زد: فهمیدی؟رسول که ترسیده بود گفت: ب ب بله. آن روز رسول مثل دیوانه ها دور خودش می چرخید.
این عروسی ما هم شده بود نوبر.پدر هنوز از ته دل راضی نبود. می گفت : موافقم ولی زوده حالا.مادر گفت: لیلا سفره را پهن کن که پدر صبحانه اش را بخورد. پدر که آمد گفت: مادرت کو؟ با دست مادر را نشان دادم. گفت: به مادرت بگو می روم خرید . امشب مهمان داریم. تو که حرفی نداری؟ گفتم : حرف چی؟ پدر گفت: درباره همین پسره و عروسیتان. خجالت کشیدم . پدر رفت به سمت گنجه لباس ها . من نان خشک ها را از توی سفره جمع کردم و رفتم طرف مادر. توی قاب در ایستادم. آمدم بگویم مهمان داریم امشب که، ناگهان پدر فریاد زد: رسوووووووول